المحقق السبزواري

336

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

كه حلم محمّدى چنين اشاره مىكند . به سبب آنكه از من رنجيدى ، تو را اين انعام مىدهد . » زيد مىگويد كه ، « چون آن حلم مشاهده كردم مرا بيش از آن طاقت نماند . پيش حضرت صلّى اللّه عليه و إله آمدم و كلمهء شهادت بگفتم و خود را در دايرهء اهل اسلام آوردم . » حكايت سليمان بن ورّاق گفته كه ، « هرگز از مأمون حليمتر نديده‌ام . » گفتند : « از حلم و كرم وى حكايت كن . » گفت : « روزى به خدمت وى بودم . نگينى ياقوت ديدم طول او چهار انگشت و در عرض دو انگشت و در روشنى و صفا چون جرم خورشيد مىتافت . زرگرى را بخواند و آن را به وى داد و گفت : خ اين را خاتمى بساز خ . و شكل خاتم با وى بگفت . زرگر خدمت كرده ، گفت : خ چنان كنم خ . ياقوت برگرفت . و روز ديگر حاضر شدم ، چون مرا ديد ، او را [ 85 ب ] از انگشتر ياد آمد ، فرمود كه ، خ زرگر را بياريد خ . زرگر را حاضر كردند و آن بيچاره چون برگ درخت مىلرزيد و اثر حيات در وى نمانده بود . مأمون اثر هراس در وى بديد . گفت : خ اى مرد ! سبب تغيير تو چيست ؟ بگو و مترس خ . آن مرد گفت : خ اگر امير مرا به جان امان دهد بگويم خ . گفت : خ تو را به جان امان دادم خ . زرگر نگين بيرون آورد ، به چهار پاره شده بود . گفت : خ انگشترى ساخته بودم و خواستم كه نگين بر وى بنشانم ، از دست من بيفتاد و به سندان آمد و به چهار پاره شد . مأمون گفت : خ يقين است كه اين را به قصد نكرده‌اى خ . پس ، فرمود كه خ برو و اين را چهار انگشترين بساز خ . چون زرگر بيرون آمد ، مأمون فرمود كه ، خ آن نگين بر من به صد و بيست هزار دينار برآمده بود خ . » « 1 » حكايت آورده‌اند كه روزى ابو مسلم [ مقتول به سال 136 ق . ] از خانه به مسجد مىرفت . يكى از ياران او به حاجتى پيش آمد ، و شمشير در دست داشت و سر شمشير بر پشت

--> ( 1 ) . اين حكايت در اخلاق محسنى ، ص 51 آمده است .